۱۲ شهريور

۱۲ شهريور ۱۳۸۵

اين قافله ی عمر عجب می گذرد...

هر شبی که به صبح می رسه ما يک روز به مرگ نزديک ميشيم و هر لحظه بايد خودمونو برای چشيدن اين شهد شيرين آماده کنيم.

امروز که دارم اينها رو می نويسم حدود ۵ ساعت از تولدم می گذره و شمع ۲۲ رو فوت می کنم و خودمو برای زندگی در سن جديد مهيا می کنم.در ذهنم سوالات زيادی می گذرد که:

آيا به شمع ۲۳ زندگی ام ميرسم؟!!!

آيا در اين سال به آرزوهای کوچک و دست يافتنی که ذهنم رو درگيرشون کردم می رسم؟!!!

آيا زندگی به من مجالی خواهد داد تا به آرزوهای دست نيافتنی و دور يا شايد هم رويايی که اميد رسيدن به اونها منو تسکين می ده فکر کنم؟!!!

آيا فرصت اينو به من می ده که خوب باشم! آره...خوب باشم و خوب بودنو تمرين کنم؟!!!

آيا...آيا...آيا........

اميدوارم و اميد دارم به روزی که دلی از کينه پر،گونه ای از اشک نمناک،قلبی از غم شکسته و کسی از درد خسته نباشد.آمين23.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید